محل تبلیغات شما

<--306px-->
آواره، مهاجر، پناهنده؟ (2) آواره، مهاجر، پناهنده؟ (2)

آواره، مهاجر، پناهنده؟ (2)

وطن من کجاست ؟

من با " امیر " همراه شده ام تا داستان زندگی اش را با اندکی تحلیل و بررسی ، برای شما باز گو کنم :

امیر می گوید : فقط 8سال بیشتر نداشتم که روس ها در سال 60 شمسی زادگا هم را بمباران کردند . خانه ما ویران شد و مغازه کوچک  پدرم که در یگی از قریه های دور افتاده بامیان افغانستان بود به آتش کشیده شد ، برادر بزرگترم نیز در این حادثه زخمی شد. وما مثل هزاران خانواده دیگر مجبور به ترک زادگاه خود شدیم .به میل و اختیار خود و از سر هوا وهوس تصمیم به ترک زادگاه نگرفته بودیم  . انچه در ابتداء برای ما انگیزه سفرِ نامعلوم را پیش اورد ؛ اجبار بود و اجباربود  و فشار .ترس از کشته شدن ، نگرانی از گرسنه ماندن ، وحشت از بی سرپناهی  و نگرانی از اینده نامعلوم ، ما همانند بسیاری از کسانی دیگر که در چنین شرایطی محل زندگی شان را از سر اجبار تغییر دادنده بودند تصمیم به کوچ اجباری گرفتیم . تصورش ساده است ؛ درست همانندکسی که از زیر باران به یک سایه بان پناه میبرد!؟ البته این تصمیم ، راحت نبود و مخالفانی هم داشت از جمله ،  پدرم .

وقتی از محل سکونت اصلی خود جدا شده بودیم می بایست  کجا می رفتیم  ؟ به کجا پناه می بردیم ؟ به شهری در نزدیکی هایمان، یا به ولایتی دیگر ؟!

نه ، اصلا فکرش را هم نکنید ، قریه هایا ولایات همجوار نه تنها امنیت ، سرپناه، کار ، ؛غذا ، و مکتب  نداشتند  ، حتی آمادگی ذهنی  برای پذیرش ما را نیز نداشتند . خیلی جالب است ، مردمان ولایات همجوار مارا به دلیل تفاوت های منطقه ای ، قومی یا مذهبی نه تنها نمی پذیرفتند که حرف های ناروا هم می گفتند  !؟

در چنین شرایطی وبه طور معمول دولت موظف به حمایت از شهروندان خود است ، اما مفهوم شهروندی در سرزمین من کاملا بیگانه و غریب است.در افغانستان مجموعه ای از قبایل زندگی می کنند و همانند موزاییک های کف یک خانه در کنار هم فرش شده اند آن هم بر اثر فشار باتوم های بنای روزگار ؛ همبستگی ما ، همبستگی موزاییکی است نه ارگانیکی . با افسوس ، ما یک ملتی با روحیه همبستگی ملی نبوده ایم ؛ در دنیای امروزی این مشکل بزرگ محسوب میشود ، اینکه چرا وضعیت بدینگونه است جای بحث زیاد دارد ولی بطور خلاصه می توان گفت که حاکمان و خاندان سلطنتی همیشه بین اتباع خود فرق قایل بوده است .نه تنها همه اقوام  را در تصمیم گیریهای مربوط به سرنوشت خودشان مشارکت نمی دادند، بلکه بلعکس و  بطور آشکارا ،  عمدا و بطور سیستماتیک و هدفدار بین آنها تبعیض قائل می شده اند و همواره آنها را به حاشیه می کشانیده ودر محرومیت نگاه می داشته است . نسل کشی ها و کوچ های اجباری و حتی برده داری در قرن های 19 و 20 در تاریخ  این سرزمین روایت شده است  .این موارد از سوی قبیله حاکم و خاندان سلطنتی علیه گروه های قومی محروم ازقدرت انجام شده است . بر این اساس  هموطنان وکسانیکه در افغانستان به دنیا می ایند ولو خواسته یا ناخواسته ؛ همه به طور طبقه بندی شده به دنیا می ایند ، فلان قوم و زبان برای ریاست ، فلان قوم برای برای معاونت و فلان قوم برای کار گری وسربازی ... درست همانند ساختار سیاسی حکومت فعلی افغانستان .به عبارتی دیگر اینجا همه چیز از قبل تعیین شده و موروثی است ومناسبات اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی  از طریق روابط خونی _نژادی به نسل های بعدی منتقل میشود .تلاش های فردی کمترین تاثیر را  در وضعیت و پایگاه اجتماعی تو دارد . روابط خونی ،  خویشاوندی و تباری نقش اساسی دارند. لیاقت ، کار و تلاش ، تخصص  های فردی و بطورکل هر انچه اکتسابی است در تعیین سرنوشت تو بی تاثیر ویا کم تاثیر است و بالعکس روابط خونی و تباری ، قومی ، زبانی ، مذهبی نقش تعیین کننده دارند. پس چه کسی می گوید ما نژاد پرست نیستیم ؛ نه ،اتفاقا ما راسیست ترین ها در کل دنیا هستیم . چیزی که در دنیای کنونی جرم محسوب میشود در کشور ما امر بدیهی و کاملا طبیعی وحتی برای بسیاری ، قابل افتخار است؟!!بنابراین طبیعی است که نه تنها حس همبستگی بین مردم به وجود نمی اید ، بلکه باعث خشونت ها و نزاع های گسترده هم میشود .

دار وندار وهر انچه از وسایل خانه ، گاو گوسفند،  و ... بود ، فروخیتم و پول نقد کردیم . .. و راهی سفر شدیم ، کی و  کجایش معلوم نبود ، ولی هرچه بود اصلا فکرش را هم نمی کردیم که این کوچ اجباری ، 25 سال طول بکشد. 25 سال یعنی یک نسل آدمی ،به عبارت دیگر ؛از زمانی که یک نوزاد بدنیا می اید ، نوجوان میشود ، جوان میشود و تا اینکه ازدواج می کند  وخود صاحب نوزاد دیگر میشود.این یعنی یک نسل ادمی  !!!

 نمی توانم به تفصیل بگویم در طی این مدت 25 سال بر ما و اعضاء خانواده ما چه گذشت ؛

راهی پاکستان شدیم ، آن روزها ، همه ی جنگ زده ها همین مسیر را برای فرار در پیش می گرفتند . ما نیز در همین مسیر روان شدیم ، می گویند : " سنگ در جایش سنگین است " هر کسی گفته چه زیبا و به جا گفته است ؛ از زادگاه مان بیجا و رانده شده بودیم ، و حالا در مسیری روان بودیم که اختیار جان ومال خود را نداشتیم . کسی مارا نمی شناخت کسی از روی آشنایی سلام نمی داد.کسی برای ما جای نمی داد و نانی برای خوردن تعارف نمی کرد . ما کاملا برای آنها غریبه بودیم و آواره ، بی سرزمین ، بیجای وبی اعتبارشده بودیم . ما فقط یگ رهگذر بودیم . دیگر پسر فلانی ویا فلان کاره ... نبودیم ، برای انها حتی یک "نام" هم نبودیم ؛ حتی ناممان را هم نمی دانستند!!! .اگر پولی داشتی برایت سرپناه ، جایی برای خوابیدن و نانی برای خوردن می دادند و اگر نمی داشتی ...؟؟؟

کویته ( پاکستان ) جایی برای ماندن نبود ، انجا نه کسی را داشتیم و نه کاری .... هنوز بعد از 35 سال هوای گرم وتفتیده و بوی گندیده  توالت های روان در جوی ها ی کویته در مشامم هست . با این حال بعضی از همراهان که فامیل یا اقاربی در آنجا داشتند ، ماندگار شدند.

وما در مسیری اعلان نشده ...

ایران مقصد بعدی بود .

چرا ایران ؟؟؟!

گفتم در کویته نه جایی داشتیم ونه کسی و نه کاری و نه سرپناهی باید پیش تر می رفتیم ، تا جایی که  از مشکلات کم تر میشد .

جامعه شناسی به نام " هربل "می گوید عوامل دافعه در مبداء مهاجرت ؛  مثل جنگ و خشونت ها  باعث هل نارضایتی و رانده شدن  مهاجر از زادگاهش میشود وعوامل جاذبه مقصد ، مثل ، امنیت ، کار ، امکانات رفاهی ، اشتراکات فرهنگی وزبانی و ... باعث جذب مهاجر به سوی مقصدِ مهاجرت میشود .

خوب قاعده زندگی همین است ؛ امنیت جانی ، خوراک ، پوشاک و مسکن از اساسات زندگی بنی ادم بوده است و ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم. ما در آن زمان ودر آن شرایط در گیر همین مسایل ابتدایی بودیم وبس ... ما همین موارد را از دست داده بودیم و طبعا به دنبال گمشده هایمان می گشتیم .

و نظریه پرداز دیگر می گوید : آدم ها ، وقتی شرایط زندگی شان دوچار تغییرات شدید و ناگهانی میشود و نظم زندگی و روال عادی زندگی نامتوازن ونامتعادل میشود ؛ سعی می کنند شرایط زنذگی خود را به حالت تعادل در بیاورند . و مهاجرت یعنی تلاش برای متعادل کردن شرایط زندگی و مهاجرت یعنی کوچ وحرکت از مکان نامتعادل و ناامن به مکان متعادل و امن تر . برای این مورد شواهد تاریخی زیادی وجود دارد. قوم اریایی مقیم سیبری ( مناطق شرقی روسیه امروزی ) بر اثر تغییرات شدید آب و هوا ،  در حدود دو یا سه هزار سال قبل میلاد مسیح مجبور به ترک ان مناطق و کوچ به مناطق جنوبی تر شدند.میلیون ها اروپایی  پروتستان مذهب  بخاطر مشکلات ، خشونت ها ودرگیریهای مذهبی با کاتولیک ها ی هموطن ،راهی قاره امریکا شدند وآنها توانستند در طی کمتر از 200 سال ، تمدن و ابر قدرت امریکای امروزی را بسازند  ، یهودیها در طی جنگ جهانی دوم و قتل عام گسترده ، اروپا را رها کردند و بعد ها کشور اسراییل را ساختند و همینطور رانده شده گان انگلیسی ، استرالیا و نیوزیلند را ساختند  .این روال در طول تاریخ وجود داشته است ؛ بطوریکه برخی بر این باورند که بسیاری از تمدن های امروزی زاییده مهاجرت ها هستند . خوب ؛ به نظرم این گفته تا قبل از 200 تا 300سال قبل درست بوده است ؛ یعنی تا پیش از بوجود امدن دولت –ملت های ( کشور ها) امروزی  یعنی پیش از قرارداد "وستفالی" .اما حالا ودر زمان کنونی با ایجاد دولت های قدرتمند ملی و ایجاد مرزهای جغرافیایی محکم و سیستم های امنیتی متمرکز  . این روند تا حدودی زیادی متوقف ویا تغییر کرده است. اما حالا و در زمان ما ، حرکت و کوچ گروهی ادم ها بیشتر تحت عنوان فرار مغزها ،  مهاجرت و پناهندگی انجام میشود.

البته هر کدام از این کلمات " آواره" ،  "مهاجر " و  " پناهنده " معنای خاص خود را در قاموس بین المللی دارند. مثلا    ؛   بیجا شدگان داخلیdis place )  ) با کمی مسامحه " آوارگان  "  کسانی هستند که در اثر جنگ ها ، خشونت های قومی و بلایای طبیعی همچون زلزله و سیل ، مجبور  به ترک خانه و کاشانه خود شده و در ولایت ویا ولایات همجوار اسکان موقت می یابند . "مهاجر"  ( Emigrant)کسی هست که به میل و اختیار خود و با هدف وپلان مشخص و از قبل تعیین شده ، بسوی مقصد معین ، مرز های بین المللی را پشت سر می گذارد ولی پناهنده ( Refuge) کسی است که از سر اجبار و ترس از کشته شدن وبه دلایل موجه ، زادگاه خود را ترک و به مناطق امن یا کشور دیگر، کوچ می کنند.

بر اساس همین تعریف ها ، شرایط ما بیشتر منطبق با تعریف پناهنده میشد . البته من در آن زمان از این مسایل چیزی نمی فهمیدم . حتی نمی دانستم چرا باید زادگاهم  را ترک کنم ؟ وچرا باید از دوستان و هم بازیها یم جدا شوم ؟ ولی حالا می فهمم ، من و میلیون ها کودک و خانواده هایمان ، قربانی بودیم ، قربانی بازیهای خطرناکِ بزرگتر ها و قربانی بازیهای قدرت های بین المللی . ودر این میان ما و هموطنان ما مثل مهره های شطرنج ، آلت بازی آنها شده بودیم  .

 بزرگتر هایی که فقط به خاطر خود خواهی وقدرت طلبی آدم می کشتند من و امثال مرا از خانه و کاشانه مان اواره می ساختند و اسم این کار خود را دفاع از مردم ، دفاع از من و امثال من ، دفاع از وطن ... می گذاشتند . ولی عجب دفاع ناشیانه ای بوده است؟!! بازیگران و مدافعان ما بیشتر به خودمان  گل زده بودند ؛ شش میلیون آواره و پناهنده ، ویرانی خانه ها و سرزمین ومزارع شان ، میلیون ها کشته و زخمی ، ویرانی تمامی تاسیسات و وتخریب ساختار های اجتماعی و اقتصادی سرزمین آبا و اجدادیمان و... اگر نسل امروز از آنها پرسان کنند ؛ که چرا چنین کرده اید ؟ آیا به پیامدهای عملکرد خود فکرکرده بودید ؟!

قطعا باز هم دفاع خواهند کرد ؟ اما این بار فقط از خود و عملکرد خود ؟ چون عواقب کار چنان وحشتناک و سهمگین بوده که جای دفاع منطقی و قابل قبول را باقی نگذاشته است ؟!

    ... وخلاصه ؛ پس از یک ماه طی طریق با پای پیاده ، سوار بر چهار پایان و تراکتور و موتر های باری و اتوبوس ها وارد خاک ایران ( زاهدان) شدیم.

آن زمان ایرانیها درگیر جنگ با عراقیها بود.آنها نیز وضعیت بحرانی داشتند . ولی با این حال به ما وهزارن خانواده ای که از جنگ گریخته بودند پناه دادند . "دست شان درد نکند "  هزاران خیمه در بیرون از شهر زاهدان ( تفتان ) برپا شده بود .

تفتان ، گرم و تفتیده بود ، به خصوص در فصل گرم تابستان . و بیماری های عفونی در بین پناهجویان شیوع پیدا کرده بود . اسهال و استفراغ از آن جمله بود . گرچه خدمات اولیه صحی و چکاپ های اولیه انجام میشد ولی برای درمان های جدی تر ، بیماران را به شفاخانه شهر زاهدان منتقل می کردند. چکاپ ها عموما با حساسیت ها و شایعاتی همراه بود ، گفته میشد آنها ؛ خون میگیرند و داخل شیشه میریزند ، وبه همین خاطر خون گرفتن کار خطر ناک وبا مخالفت تازه وارد ها مواجه میشد. و همینطور ازمایش ادرار و مدفوع ، که می باید در ازمایش مدفوع باید چوبکی  را در مقعد طرف فرومی بردند !؟ واین برای خیلی ها سخت و قابل تحمل نبود.

حدود هفت ماه در خیمه ها ماندیم . در این مدت کسانی برای کار به شهر می رفتند و مدرسه های پاره وقت نیز در داخل اردوگاه فعال بود . امنیت جانی تامین بود وکسی به وسیله اسلحه گرم تهدید نمیشد. ولی همچنان هزاران  خانواده در شرایط مبهم وآینده نامعلوم در زیر خیمه ها روز ها را به شب می رساندند. و همینطور زمان می گذشت . آنها به طورکل  از نظر اجتماعی در حاشیه شهر و از نظر اقتصادی به شدت آسیب پذیر و محروم از حقوق سیاسی بودند. البته به نظر نمی رسید کسی خواهان مطالبه این حقوق اساسی باشد. آنها همینقدر که توانسته بودن جان خود وخانوادهای شان را از معرکه جنک بیرون بکشند راضی به نظر میرسیدند.

به مرور وبا گذشت زمان خانوادهایی توانستند به شهرهای مختلف بروند . داشتن فامیل ، فرصت های کاری ، همبستگی های زبانی و مذهبی و امکانات رفاهی از عوامل جذب آنها به طرف شهر ها و قصبات بود. گفته میشود افغانها عمدتا در 25 ولایت ( استان ) پخش شده اند و به تدریج توانستند در اجتماع بومی ساز .

مطالب بیشتری در این بخش

اردوگاه و آوارگی! (1907 بازدید)